خاطرات دانش آموزان پایه سوم مدرسه راهنمای دخترانه سپهر ازبازدید آسایشگاه ثارالله

 

به نام خدا

روز سه شنبه براي من يك روز خاص بود يك روزي كه وقتي وارد آسايشگاه جانبازان ثارال... شدم فكر ميكردم بايد خيلي ناراحت باشم و گريه كنم اما با وارد شدن به آنجا و با ديدن آن مردهاي خوب و مهربان  كه لبخند بر لبهايشان بود يك طوري شدم و وقتي كه فهميدم كه آنها داراي فرزند هستند و آنها دختر بودن يك لحظه پدرم را جاي آنها فرض كردم!با خود گفتم اگر الان پدر من روي اين ويلچر ها بود و من و خانواده ام توان نگه داري از بهترين پدر را نداشته باشيم چطوري بايد سرمان را بالا بگيريم؟!چطور مي توانيم يك عمر با پدر مجازي خود كه اصلا در كنار ما نبوده و يا در آسايشگاه بود و يا در درمانگاه بود به زندگي ادامه دهيم؟!براي همين در همان لحظه فرزندان آن پدران هميشه مهربان را درك كردم و به آن فرزندان افتخار كردم كه هنوز به فكر پدرشان هستند!

من با ديدن آنها خيلي كنجكاو بودم كه بدانم در زمان جنگ چه كار هايي كردند و وقتي كه از آنها پرسيدم برام خيلي صحبت هاي جالبي كردند. من هروقت شعر سرفراز باشي ميهن من را در مدرسه مي خواندم نسبت به آن حس خاصي نداشتم اما وقتي اين شعر را در آسايشگاه گذاشتند و من همراه آن خوانددم تازه برام پر معنا بود مخصوصا وقتي دو پدر جانباز مهربان جلوي من روي يك ويلچر هميشگي نشسته بودن و تازه به اهميت خاك وطن خودم پي بردم و در همان لحظه با ديدن آن پدران اشك از چشمانم روي گونه هايم ريخت و ديگر توان خواندن شعر را نداشتم ... من واقعا به داشتن چنين جانبازاني در جامعه خودم افتخار ميكنم و به آنها ميبابلم.

پايان!

بنظر من اين اردو توانست ما را با مشكلات آن زمان آشنا سازد و ببينيم كه در آن زمان نوجواني كه همسن ما بودند چگونه از خود گذشتند و براي نجات كشورشان و حفاظت از دين و مردم وطن خود جانباز شدندو عضوي از بدن خود ا از دست دادند.

جانبازاني كه درآنجا بودند با روحيه ي شاد با ما برخورد كردند و از وجود ما شاد بودند.ما با خواندن شعري زيبا و آوردن گل و شكلات آنان را شاد كرديم.هيچ يك از جانبازان از كار خود پشيمان نبودند و جالبتر اين كه اگر باز هم جنگ شود به كمك مي روند.

اردوي آموزنده اي بود و به ما درس هاي زيادي داد!

مرسي!پايان!

به نام خداي مهربون

آسايشگاه ثارال... مكاني زيبا بود.از همه نظر زيبا بود هم از نظر بناي ساختمان و هم از نظر معنوي.

مكاني جالب...چرا كه اصلا فكر نميكردم جانبازان انقدر اهل شوخي و خنده باشند.اما آنطوري كه تصور ميكردم نبود.

به نظر من اصلا جاي فراري نبود بلكه مارا به سمت خود جذب مي كرد.

آن روز روز خوبي بود.زماني كه با يكي از جانبازان صحبت ميكردم با ما شوخ ميكردند و خيلي خنديديم.

اميدوارم هميشه شاد و سرحال باشيد...

با تشكر

پايان

امروز روز بسیار جالبی‌ بود که تمام تصورات غلطه من درست و آگاهانه شد همیشه تصور من از آسایشگاه مکانی بی‌ رنگ و پر از معلولین جسمی‌ است ولی‌ امروز با رفتن به آسایشگاه ثارال... که طبقه گفته‌ جانباز اول اولین آسایشگاه بوده که در زعفرانیه قرار دارد من امروز فهمیدم که انسانها حتی با معلولیت‌های جسمی‌ میتوانند بهترین و شاد‌ترین انسانها باشند.

طبقه گفته‌ خودشان که می گفتند ما از شما شادتریم و اگر خیلی‌ کارها رو در اختیار ما قرار بگذارند ما فعالیت بالایی‌ داریم درست است از نظر من هم همین انسانهایی‌ که ایمان دارد همیشه شاد است.انسانی‌ که جانش،بدنش،سلامتش را در اختیار کشورش گذشته همیشه شاد است. باید شاد باشد زیرا وظیفه خود را انجام داده و باری بر دوشش نیست طبقه گفته‌ ایشان جنگی ک ما الان داریم جنگی سخت تراز جنگ است ما الان در حال حاضر در جنگه نرم قرار داریم و با استفاده از فکر نوجوانان میخواهند ایران را نبود کنند من نمیدانم چرا خیلی‌ها نمیتوانند پیشرفت یک کشور را ببینن آبادانی و سربلندی یک کشور ولی‌ من برای کشورم میجنگم

ما یعنی‌ یگانه امیدی و نگین موحد دانش آموزان راهنمایی‌ سپهر امروز به دیدار جانبازان رفتیم آول فکر میکردیم اگر آنجا برویم ناراحت می‌شویم و در آنجا جانبازان دست پا ندارند و میشود گفت که در کلّ خیلی‌ میترسیدیم ولی‌ وقتی‌ وارد شدیم

اول از همه با ۲ آقا آشنا شدیم که توی یک اتاق بزرگ پشت یک میز بزرگ نشست بودند و چهره‌های خیلی‌ مهربان داشتند 

و اول کمی‌ ما خجالتی‌ بودوم ولی‌ فوری یخ‌هایمان آب شد و به آنها شکلات دادیم و شروع کردیم باهم حرف زدن..

خلاصه‌ای از سخنان آنها ابتدا از آسایشگاه برآیمان گفتند ۵ آسایشگاه در تهران هست اما اینجا اولین اسیشگاهی است که در دههٔ ۶۰ حدود ۷۰ نفر جانباز در اینجا زندگی‌ میکنند و اما بعضی‌ از بچها هستند که فقط بعضی‌ روزها برای دارمان به اینجا می‌آیند.

بد هم دربارهٔ جنگه نرم گفتند مردم هنوز هم فکر میکنند که ما دیگر روحیه‌ای نداریم پس می‌آیند ما را می‌بینند تا  اینکه ما فکر کنیم هنوز جایی‌ در دل مندم داریم. جنگه نرم هنوز تمام نشده و ما هنوز در جنگ هستیم ولی‌ این جنگ، جنگی سخت تر

 است که از همین ویلچیر شروع میشود به جنگ می‌کنیم آن جنگ که جنگ بسیار سختی  است آن جنگ،جنگ تهاجم فرهنگی‌ است.

خاطرهٔ‌ یکی‌ از رزمندگم: من در سن ۱۴ سالگی برای جنگ رفتم و در سن ۱۸ سالگی نیز از جنگ برگشتم ولی‌ واقعاً هیچ گاه پشیمان نیستم زیرا هم بدون ترس با دشمن مبارزه می‌کردم.

یکی‌ از بچه‌ها پرسید شما چه نصیحتی برای ما دارید؟
-
خودتان باشید زیرا انقلاب شد تا خودتان باشید

آیا شما لقب خاصی‌ داشتید؟
بله، به ما میگفتند بچهای خد شکن زیرا ما همیشه در جنگ‌ها حضور داشتیم و برای شوما و میهن و خدا تا آخر خط قرمز رفتیم

راستش را بخواهید نمیدانم چه بگویم از وصف حال و هوای آنجا عاجزم..فقط تنها چیزی که می‌تونم بگویم این است که چه خوب میشود گاهی در سکوت خود به این گونه ادامها که جان خود را برای سرزمین ما گذشته اند فکر کنیم به یادشن بایستیم تا گاه گاهی به آنها سر بزنیم نمی‌گویم که این کار فقط برای عدم‌های مذهبی‌ است نه، اگر قدری تامل کنیم میبینیم که چقدر خالصانه پا به میدان

گذشته اند..بی‌ هیچ توقعی..چه خوب میشود قدر آنها را بدانیم...

وقتی‌ وارد آسایشگاه شدم بسیار کسل کنند و ناراحت کنند به نظرم می‌رسید.

منتظر حرف‌های همیشگی‌ بودم جنگ،تفنگ،شاه خوان،زنان با حجاب..

با بی‌ میلی پلهارا ۲ تا یکی‌ بالا رفتم و به یک اتاق بزرگ با سقفهای بلند رسیدم که پرده‌های چرک بسته‌ای پنجرههای بلند را تازیین میکرد.

چندین تخت خالی‌ که در بالای آنها عکسهای سیاه و سفیدی نقش بسته بود. در وسعت سالن سوتو کور ۲ نفر روی صندلی چرخ در‌هایی‌ با لباس‌های آراسته نشست بودند حس و حال عجیبی‌ در نگهیشن بود حس عشق حس صبوری و کنجکاوان بدون اینکه نگاهم را از رخسرشن بگیرم نزدیکشم شدم قلبم در تاب تابع خاصی‌ افتاده بود.

خدای من..کی‌ فکرش را میکرد که این همه آدم خوب توی دنیا باشند؟ خدا جونم من سالها فکر می‌کردم آدم‌های خوبی که قلبشان به این پاکی‌ باشد انگشت شمارند!..نمیدونم چی‌ شد و چی‌ پیش آمد که زمان به صورت گذشت و الان یک هفته از آن روز گذشته آن روز درس‌های زیادی یاد گرفتم کاشکی‌ میشد همه آنها را بشناسند و قدر آنها را بدانند

 تصاویر ازبازدید مدرسه راهنمای دخترانه سپهر از آسایشگاه ثارال....

 

2003  www.momenin.org