تجرد نفس

عـلامه طباطبايى ـ رضوان اللّه عليه ـ بعداز تفسير آيه ((و لا تقولوا لمن يقتل فى سبيل اللّه اموات بـل احيا)), مى گويد : با تدبر و تامل دراين آيه و ديگر آياتى كه ذكر كرديم حقيقت ديگرى وسيعتر از اين روشن مى شود و آن تجرد نفس است به اين معنا كه نفس يا روح ,حقيقتى است فراتر از بدن و احـكـام آن بـا احـكـام بدن و ديگر تركيبات جسمى فرق مى كند و به نحوى با بدن اتحاد دارد و به وسـيـلـه شـعور و اراده و ديگر خصوصيات ادراكى آن را اداره مى كند وتدبر در آيات پيشگفته اين حـقـيـقت را آشكارمى سازد, زيرا اين آيات حاكى از آنند كه شخصيت انسان به بدن نيست با مرگ بـدن ,نـمـى مـيـرد و بـا از بـيـن رفـتـن آن و به هم خوردن تركيبش و پراكنده شدن اجزاى آن , نابودنمى شود بلكه پس از نابود شدن بدن باقى مى ماند و در يك زندگى خوش هميشگى ونعمت مـانـدگار به سر مى برد و يا بالعكس درشقاوتى هميشگى و عذابى دردناك زندگى مى كند و اين خـوشـبـخـتـى يا بدبختى به نوع ملكات نفسانى و اعمال او در اين جهان بستگى دارد نه به جهات جسمانى و ويژگى ها و احكام اجتماعى .
ايـن هـا حـقـايقى است كه اين آيه شريفه به دست مى دهد و پيداست كه اين ها از هر جهت بااحكام جـسمانى و خواص و ويژگى هاى مادى دنيوى مغايرت و منافات دارد بنابراين , نفس انسان غير از بدن است .
از جمله آيات ديگرى كه بر اين حقيقت دلالت دارد اين آيات است :.
1 ـ ((اللّه يـتـوفـى الانـفـس حين موتها و التى لم تمت فى منامها فيمسك التى قضى عليه الموت ويـرسـل الاخـرى )) تـوفـى و اسـتـيـفا به معناى گرفتن حق به طور كامل و تمام است تعبيراتى چون گرفتن و نگه داشتن و فرستادن كه در اين آيه آمده , آشكارا حاكى از مغايرت روح و بدن است .
2 ـ ((و قـالـوا ااذا ضـلـلنا فى الارض اانا لفى خلق جديد بل هم بلقا ربهم كافرون قل يتوفاكم ملك الـموت الذى و كل بكم ثم الى ربكم ترجعون )) خداوند در اين آيه يكى از شبهات كفار منكر معاد را ذكر مى كند و آن اين است كه وقتى ما مرديم و تركيب بدن ما به هم خورد واعضاى بدن پراكنده و اجزاى آن متلاشى شد واز صورت انسان به صورت ديگرى تبديل گشتيم و در زمين ناپديد شديم و ديـگـر كسى از ماچيزى حس و ادراك نكرد, چگونه ممكن است دوباره از نو آفريده شويم ؟
البته ايـن شـبهه صرفايك استبعاد است و خداوند پاسخ آن را به پيامبر خود چنين تعليم مى دهد : ((قل يـتـوفـاكـم مـلـك الموت الذى و كل بكم )) خلاصه پاسخ ‌خداوند اين است كه : فرشته اى بر شما گـمـاشـتـه شـده كـه جـانتان را مى ستاند و شما را مى گيرد وشما در چنگ او هستيد و از شما نـگـهـدارى مـى كند و نمى گذارد گم و ناپديد شويد و آن چه در دل زمين محو و ناپديد مى شود بدن هاى شماست نه نفوس و جان هاى شما كه لفظ ((كم شما)) در ((يتوفاكم )) بر آن دلالت دارد.
3 ـ ((ونفخ فيه من روحه )) خداوند اين آيه را درباره خلقت انسان ذكر كرده و سپس فرموده است : ((يـسـئلـونـك عـن الروح قل الروح من امرربى )) در اين آيه روح را از سنخ و نوع امر خودمعرفى مـى كـنـد و سپس در جاى ديگر امر رامعرفى كرده مى فرمايد : ((انما امره اذا اراد شيئاان يقول له كـن فـيـكون فسبحان الذى بيده ملكوت كل شئ )) در اين جا مى فرمايد كه روح از عالم ملكوت و همان كلمه ((كن )) وجودى است در جاى ديگر امر را چنين وصف مى فرمايد : ((و ما امرنا الا واحدة كـلـمـح البصر))تعبير ((كلمح البصر مانند يك چشم برهم زدن ))مى رساند كه امر يا همان كلمه ((كن )) موجودى است كه يكباره به وجود مى آيد نه بتدريج بنابراين , هنگام وجود يافتن احتياج به شـرايـط وقيودى مانند زمان و مكان ندارد از اين جا روشن مى شود كه ((امر)) ـ كه روح هم از آن جمله است ـموجودى غير جسمانى و غير مادى است چون يكى از قوانين حاكم بر موجودات مادى وجـسـمـانـى ايـن اسـت كـه تـدريـجا هستى مى يابند ومقيد به زمان و مكان مى باشند بنابراين , روح انسانى مادى و جسمانى نيست , هر چند به پيكرمادى و جسمانى به نحوى از انحا تعلق دارد.
آيـاتى وجود دارد كه از كيفيت اين تعلق پرده بر مى دارد, مانند آيه ((منها خلقناكم )) و آيه ((خلق الانـسان من صلصال كالفخار)) و آيه ((وبدا خلق الانسان من طين ثم جعل نسله من سلالة من ما مهين )) و آيه ((و لقد خلقنا الانسان من سلالة من طين ثم جعلناه فى قرار مكين ثم خلقناالنطفة عـلـقة فخلقنا العلقة مضغة فخلقنا المضغة عظاما فكسونا العظام لحما ثم انشاناه خلقا آخرفتبارك اللّه احـسـن الـخـالـقـيـن )) ايـن آيات نشان مى دهد كه انسان در ابتدا يك جسم طبيعى است كه صورت ها و شكل هاى گوناگون يكى پس ازديگرى به او دست مى دهد و سپس خداوند اين جسم جـامـد خاموش را به موجودى داراى شعورو اراده تبديل مى كند كه كارهايى مانند شعور واراده و انـديشيدن و دخل و تصرف در پديده ها وتدبير امور عالم از قبيل جابجايى و تبديل و تغيير و ديگر افعالى كه از اجسام و پديده هاى جسمانى سر نمى زند, انجام مى دهد بنابراين , نه اين كارها (اراده و تفكر و )) جسمانى است و نه فاعل آن ها از قبيل جسمانيات مى باشد.
بـنابراين , نفس نسبت به جسمى كه منشاپيدايش آن است ـ يعنى همان بدن كه نفس ازآن نشات مى گيرد ـ به منزله ميوه است نسبت به درخت يا روشنايى نسبت به نفت (البته با يك مقايسه دور و بـعـيـد) بـدين ترتيب , چگونگى ارتباط و تعلق نفس با بدن در ابتداى وجودروشن مى شود, اما با مـردن , ايـن عـلاقه و ارتباطقطع مى شود و تماسك از بين مى رود خلاصه اين كه نفس در ابتداى پـيدايش خود عين بدن است و سپس با به وجود آمدن , از بدن متمايزمى شود و سرانجام به كلى از آن جدا و مستقل مى شود اين مطلبى است كه آيات شريفه يادشده در آن ظهور دارند آيات فراوان ديگرى هم وجود دارد كه با اشاره و تلويح اين حقيقت رامى رسانند و شخص متدبر با بصيرت به آن پى مى برد.

ميزان الحكمه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

2003  www.momenin.org