اشعار مرحوم فيض كاشاني


گفتم : كه روي خوبت ، از من چرا نهان است گفتا : تو خود حجابي ، ورنه رخم عيان است !
گفتم : كه از كه پرسم ، جانا نشان كويت ؟ گفتا : نشان چه پرسي ، آن كوي بي نشان است !
گفتم : مرا غم تو خوشتر ز شادماني گفتا : كه در ره ما ، غم نيز شادمان است !
گفتم : كه سوخت جانم ، از آتش نهانم گفت : آنكه سوخت او را ، كي ناله يا فغان است !
گفتم : فراق تا كي ؟ گفتا : كه تا تو هستي گفتم نفس همين است ؟ گفتا : سخن همان است !
گفتم : كه حاجتي هست ، گفتا : بخواه از ما گفتم : غمم بيفزا ، گفتا كه رايگان است !
گفتم : زفيض بپذير ، اين نيمه جان كه دارد گفتا : نگاه دارش ، غم خانه تو جان است !
***
خوشا آن سر كه سوداي تو دارد خوشا آن دل كه غوغاي تو دارد
ملك غيرت برد ، افلاك حسرت نوني را كه شيداي تو دارد
دلم در سر تمناي وصالت سرم در دل تماشاي تو دارد
فرود آيد به جز وصل تو هيهات سر شوريده سوداي تو دارد
دلم كي باز ماند ، چون به پرواز واي قاف عنقاي تو دارد
چو مرغي مي طپم بر حاصل هجر كه جانم عشق درياي تو دارد
دل و جان را كنم ماواي آن كو دل و جان بهر ماواي تو دارد
نهم در پاي آن شوريده سر ، كو سر شوريده در پاي تو دارد
فدايت چون كنم ، بپذير جانا چرا كين سر تمناي تو دارد
چگونه تن زند از گفتگويت چو در سر فيض هيهاي تو دارد
***
گر يار به ما رخ ننمايد چه توان كرد ؟ زان روي نقاب ار نگشايد ، چه توان كرد ؟
پنهان ز نظرها اگر آيد به تماشا در ديده دل از ما بزدايد ، چه توان كرد ؟
آن حسن و جمالي كه نگنجد به عبارت اين ديده مر آن را چو نشايد ، چه توان كرد ؟
در ديده عشاق چو خورشيد عيانست گر در نظر غير نيايد ، چه توان كرد ؟
چون روي نمايد دل و دين را بر بايد يك لحظه ، وليكن چو نيايد ، چه توان كرد ؟
آيد بر اين خسته دمي چون به عيادت عمرم اگر آن دم به سرآيد ، چه توان كرد ؟
اي فيض گرت يار نخواهد چه توان گفت ور خواهد و رخ مي ننمايد ، چه توان كرد ؟
***
الا يا ايها المهدي مدام الوصل ناولها كه در دوران هجرانت بسي افتاده مشكلها
صبا از نكهت كويت نسيمي سوي ما آورد ز سوز شعله شوقت چه تاب افتاد در دلها
چو نور مهر تو تابيد بر دل هاي مشتاقان زخود آهنگ حق كردند و بربستند محملها
دل بي بهره از مهرت حقيقت را كجا يابد حق از آئينه رويت تجلي كرد بر دلها
به كوي خود نشاني ده كه شوق تو محبان را ز تقو داد زاد ره ، ز طاعت بست محملها
به حق سجاده تزيين كن مهل محراب و منبر را كه ديوان فلك صورت از آن سازند محفلها
شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هائل ز غرقاب فراق خود رهي بنما به ساحلها
اگر دانستمي كويت به سر مي آمدم سويت خوشا گر بودمي آگه ز راه و رسم منزلها
چو بيني حجت حق را به پايش جان فشان اي فيض متي ما تلق من تهوي ، دع الدنيا و اهملها
***
دل مي رود ز دستم صاحب زمان خدا را بيرون خرام از غيب ، طاقت نمانده ما را
اي كشتي ولايت ، از غرق ده نجاتم باشد كه باز بينم ، ديدار آشنا را
اي صاحب هدايت ، شكرانه ولايت از خوان وصل بنواز ، مهجور بينوا را
مست شراب شوقت ، اين نغمه مي سرايد : هات الصبوح حيوا ، يا ايها السكارا
ده روز مهر گردون ، افسانه است و افسون يك لحظه خدمت تو ، بهتر ز ملك دارا
آنكو شناخت قدرت ، هرگز نگشت محتاج اين كيمياي مهرت ، سلطان كند گدا را
آئينه سكندر ، كي چون دل تو باشد با آفتاب تابان ، نسبت كجا سها را
در كوي حضرت تو فيض ار گذر ندارد دربارگاه شاهان ، ره نيست هر گدا را
***
منم كه مهر نبي و ولي پناه من است دعاي نايب حق ورد صبحگاه من است
ز پادشاه و گدا فارغم بحمدالله گداي خاك ره دوست پادشاه من است
ز وصل او نشكيبم گرم به تيغ زنند رميدن از در دولت نه رسم و راه من است
به حال من نظري مي كن اي امام زمان كه التفات تو كفاره گناه من است
مرا زد نيي و عقبي غرض وصال شماست جز اين خيال ندارم خدا گواه من است
بر آستان شما رو نهاده ام زان روي فراز مسند خورشيد تكيه گاه من است
ز موج هاي حوادث مرا چه باك اي فيض چو مهر حيدر و اولاد او پناه من است
و گر نه ذكر حقم بر زبان خروشي نيست بدل محبت اين قوم عذر خواه من است
***
صبا اگر گذري افتدت به كشور دوست بيار سوي محبان پيامي از در دوست
و گر چنان كه در آن حضرتت نباشد يار براي ديده بياور غباري از در دوست
غبار درگه او توتياي ديده كنم بدين وسيله ببينيم سوي منظر دوست
بسوختيم ز هجران شراب وصل بيار كه آب دوست نشاند شرار آذر دوست
من گدا و تمناي وصل او هيهات مگر به خواب ببينم خيال منظر دوست
اگر چه دوست به چيزي نمي خرد مارا به عالمي نفروشيم موئي از سر دوست
چه باشد ار شود از بند غم دلش آزاد كه هست فيض ثنا خوان كمينه چاكر دوست
***
اي هدهد صبا به سبا مي فرستمت بنگر كه از كجا به كجا مي فرستمت
يعني زما به مهدي هادي پيام بر كو روز وشب دعا و ثنا مي فرستمت
هر صبح و شام قافله اي از دعاي خير در صحبت شمال و سبا مي فرستمت
در راه عشق مرحله قرب و بعد نيست مي بينمت عيان ودعا مي فرستمت
تا لشكر غمت نكند ملك دل خراب جان عزيز خود به فدا مي فرستمت
اي دل بيا كه هاتف غيبم به مژده گفت با درد صبر كن كه دوا مي فرستمت
اي فيض ، جان به تحفه به نزديك او ببر بشتاب هان به وصل و لقا مي فرستمت
حيف است طايري چو تو در خاكدان غم زينجا به آشيان بقا مي فرستمت
***
مرا شوق حضور او ز سر بيرون نخواهد شد قضاي آسمان است اين و ديگرگون نخواهد شد
نه من تنها كه خلقي از خدا اين آرزو دارند مگر آه سحرخيزان سوي گردون نخواهد شد
مرا روز ازل كاري به جز شوقش نفرمودند هر آن قسمت كه آن جا رفت ديگرگون نخواهد شد
گلستان جهان پژمرده شد از جور عياران به عدلش كي شود خرم اگر اكنون نخواهد شد
مراد من همين باشد كه خاك پاي او گردم حديث همنشيني ها چه گويم چون نخواهد شد
مگر تحصيل قرب او به علم معرفت بتوان و گر نه وصل حاصل را به اين افسون نخواهد شد
تو در تقوي و طاعت كوش و علم و معرفت اي فيض كه ديدارش به نفسي از هوا مشحون نخواهد شد
***
گداخت جان كه شود كار دل تمام و نشد بس سوختيم در اين آرزوي خام و نشد
هزار حيله برانگيختيم تا شايد بريم ره به سرا پرده امام و نشد
به معرفت نرسي تا به وصل او نرسي كه من به خويش نمودم صد اهتمام و نشد
فغان كه در طلبش عمر رفت و يك ساعت ز وصل دلكش او كام خواستيم و نشد
دريغ و درد كه در جستجو سرآمد عمر شباب و شيب در اين كار شد تمام و نشد
در آرزوي لقايش بسوختيم اي فيض گداخت جان كه شود كار دل تمام و نشد
***
خستگان را چون طلب باشد وقوت نبود دوست را چاره به جز مرهم رحمت نبود
خيره آن ديده كه گريان نبود در غم تو تيره آن دل كه در او شمع محبت نبود
دولت از مهدي هادي طلب و سايه او هر كه را عدل نباشد فر دولت نبود
پادشاهي نرسد جز نبي و عترت او زانكه عصمت دگري را و طهارت نبود
چون طهارت نبود كعبه و بتخانه يكيست نبود خير در آن خانه كه عصمت نبود
دانش اندوز و ادب ورز كه در مجلس او هر كه را نيست ادب لايق صحبت نبود
فيض از نائب حق در ره حق همت خواه كه در اين عصر جز او صاحب همت نبود
***
لاف محبت او بر قدسيان توان زد از سوز شوقش آتش در انس و جان توان زد
بر آستان مهدي گر سر توان نهادن گلبانگ سربلندي ، بر آسمان توان زد
گر دولت وصالش ، خواهد دري گشادن سرها بدين تخيل ، بر آستان توان زد
بر جويبار چشمم ، گر سايه افكند دوست بر خاك رهگذارش ، آب روان توان زد
عدلش چو رو نمايد ، ظلم و ستم بسوزد بي حضرتش چه كاري ، بر ظالمان توان زد
علم و كتاب و سنت، بي او چه ذوق بخشد جام مي مغانه ، هم با مغان توان زد
سبط رسول و قرآن ، فهم درست و ايمان چون جمع شد معاني ، گوي بيان توان زد
يارب به وصل مهدي بر فيض مرحمت كن باشد كه گوي دولت ، با دوستان توان زد
***
بهر مهر تو به فردوس براتم دادند وز جهنم به ولاي تو نجاتم دادند
در شب هجر تو بودم چو خضر در ظلمات تا كه از چشمه شوق آب حياتم دادند
سر خوش از دوستي آل پيمبر گشتم باده از جام تجلي صفاتم دادند
بي خود از شعشعه پرتو ذاتم كردند يعني از نور ولاشان لمعاتم دادند
من همان روز ز اسلام شدم بر خوردار كه به دل نور ولاي حضراتم دادند
گر شدم عالم و عارف به ولاشان چه عجب مستحق بودم و اينها به زكاتم دادند
فيض از اهل تجات است يقين مي دانم گو چرا زانكه در اين شيوه ثباتم دادند
***
بسي شدم به بلاد و جبال و كوچه و باغ به كو ي مهدي هادي كسي نداد سراغ
چه حكمتست كه محرومم از جمال امام مگر ز معصيت آيد مرا به دل اين داغ
مرا شب است ز هجران او سراسر عمر وليك هست به دست دلم ز شوق چراغ
كجاست پيك صبا تا به كوي حضرت او تحيتي زمن خسته دل كند ابلاغ
بگويدش كه چنين است حال فيض از هجر تو رحم كن نبود در رسول غير بلاغ
***
اگر به كوي امامم بود مجال وصول رسد به دولت وصلش نواي من به حصول
من شكسته بي دست و پا به درگه او به هيچ باب ندارم ره خروج و دخول
كجا روم چه كنم حال دل كرا گويم كه گشته ام زفراق امام خويش ملول
همين بس است كه او را ببينم و در پاش پس از محاربه دشمنان شوم مقتول
دلم چو گشت مصيقل به صيقل مهرش بود ززنگ حوادث بر آدينه مصقول
بگشت بر همه دلها حديث شوق امام نيافت چون دل من گوشه براي نزول
بگو ثناي امام زمان به جان و به دل كه مي رسد مدد فيض از نفوس و عقول
***
نماز شام غريبان چو گريه آغازم به مويه هاي غريبانه قصه پردازم
به ياد مهدي هادي چنان بگريم زار كه راه و رسم فراق از جهان بر اندازم
من از ديار حبيبم نه از بلاد غريب مهيمنا به رفيقان خود رسان بازم
خداي را مددي اي رفيق ره تا من به كوي مهدي هادي علم بر افرازم
هواي منزل او آب زندگاني و من به خاك آتش بيگانه سوزم و سازم
به كوي تونتوانم به خويش ره بردن مگر به بال عنايت دهي تو پروازم
نه همدمي نه رفيقي نه مژده وصلي بنال فيض كه جز ناله نيست دمسازم
***
در توسل به جناب تو چه تدبير كنم چند كه در فرقت تو ناله شبگير كنم
آنچه در مدت هجر تو كشيدم هيهات ريكي نامه محال است كه تحرير كنم
در شب هجر تو مجموع پريشاني خويش كو مجالي كه يكايك همه تقرير كنم
آن زمان كارزوي ديدن جانم باشد در نظر نقش دل آراي تو تصوير كنم
گر بدانم كه وصال تو به جان دست دهد دل و جان را همه در بازم و توفير كنم
جان ز من گر طلبي زود فشانم به رهت ور تو سر خواهي حاشاي كه من دير كنم
دم مزن فيض زدشواري هجران با من چونكه تقدير چنين است چه تدبير كنم
***
گرچه افتا د زهجرش گرهي در كارم همچنان چشم كرم از كرمش مي دارم
مي كشم بار چه كوه غم هجران امروز تا كه فردا دهد آن شه به بر خود بارم
به صد اميد نهاديم در اين باديه پاي اي دليل ره گمگشته فرو مگذارم
پاسبان حرم دل شده ام در همه شب تا در اين پرده جز انديشه او نگذارم
ديده بخت به افسانه او شد در خواب كو نسيمي ز عنايت كه كند بيدارم
فيض از حافظ شيراز گرفت اين ابيات در غم هجر تو مي خوانم و خون مي بارم
***
من كه باشم كه بر آن خاطر عاطر گذرم لطف ها مي كني اي خاك درت تاج سرم
كاش راهي به سر كوي تو مي داشتمي تا به سر سو ي تو مي آمدم از هر گذرم
نتوان قطع بيابان فراق تو نمود مگر آگه كني از رسم وره اين سفرم
راه منزلگه خويشم بنما تا پس از اين پيش گيرم ره آن كوي و به سر مي سپرم
همتم بدرقه را ه كن اي طاير قدس كه دراز است ره مقصد و من نوسفرم
خرم آن روز كزاين مرحله بربندم رخت وز سر كوي توپرسند رفيقان خبرم
اي نسيم سحري بندگي ما برسان گو فراموش مكن وقت دعاي سحرم
شايد اي فيض اگر در طلب گوهر وصل ديده دريا كنم از اشك و در او غوطه خورم
***
ياد مهدي چه كنم صبر به صحرا فكنم واندرين كار دل خويش به دريا فكنم
ديده دريا كنم از خون جگر در شوقش راز سربسته خود را به خدا وافكنم
مايه خوشدلي آنجاست كه دلداري هست مي كنم سعي كه خود را مگر آنجا فكنم
فلك از تير غمت بر جگرم زد من هم عقده در بند كمر تركش جوزا فكنم
شور و غوغا و فغان در ملكوت اندازم غلغل ولوله در گنبد مينا فكنم
از دل تنگ گنه كار بر آرم آهي كآتش اندر گنه آدم و حوا فكنم
به دعا دست برآورده ز آه سحري بهر تاثير دعا تير به هرجا فكنم
گفتگو را بهل اي فيض بيا تا خود را بهر تفتيش درين عرصه غبرا فكنم
چون توان برد به سر در طلب وصل تو عمر من چرا عشرت امروز به فردا فكنم
***
مژده وصل تو كو كز سرجان بر خيزم خاك كوي تو شوم از دو جهان برخيزم
به ولاي تو كه گر بنده خويشم خواني از سر خواجگي كون و مكان برخيزم
يارب از ابر هدايت برسان باراني پيشتر زانكه چو گردي ز ميان بر خيزم
بگذرم گر ز جهان بر سر خاكم آرش تا ببويش ز لحد رقص كنان برخيزم
فاش كن سر قيامت ز قيام قائم قامتش را بنما كز سر و جان بر خيزم
قامت قائم حق را چو ببينم قائم همچو فيض از سر اسباب جهان برخيزم
***
با خون دل نوشتم نزد امام نامه اني رايت دهرا من هجرك القيامه
دارم من از فراقت در ديده صد علامت ليس الدموع عيني هذا لنا العلامه
گفتي ملامت آمد از كثرت حديثش والله ما راينا حبا بلا ملامه
پرسيدم از خبيري حال امام گفتا : في بعده عذاب في قربه السلامه
با دشمنان مگوئيد سرش من آزمودم من جرب المجرب حلت به الندامه
گر چه امام فرض است بهر هدايت خلق والله ما قلبنا من غيرك الامامه
اي فيض در وصالش مي كوش تا تواني حتي تذوق منه ، كاسا من الكرامه
***
اي پادشه خوبان داد از غم تنهائي دل بي تو به جان آمد وقتست كه باز آئي
در آرزوي رويت بنشسته به هر راهي صد زاهد و صد عابد سرگشته سودائي
مشتاقي و مهجوري دور از تو چنانم كرد كز دست نخواهد شد پايان شكيبائي
اي درد توام درمان در بستر ناكامي وي ياد توام مونس در گوشه تنهائي
فكر خود و راي خود در امر تو كي گنجد كفراست در اين وادي خود بيني و خود رائي
در دائره فرمان ما نقطه تسليميم لطف آنچه توانديشي حكم آنچه تو فرماني
گستاخي و پر گوئي تا چند كني اي فيض بگذار تو از اين وادي تن ده به شكيبائي
***

نوشته شده توسط رسول مجدی نیارق در

 http://najibashar.blogfa.com

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

2003  www.momenin.org