پایان سال

دوباره صبح زیبا بیدار شده و سال رو به پایان عمر خود می رسونه.هروقت به گذر روزگارنگاه میکنم آه سوزناکی می کشم و افسوس سال را می خورم که به پایان عمر خود رسیده اما وقتی جلوی آینه برای مرتب کردن خود رفتم متوجه شدم زمان می گذرد و ما را به همراه خود می کشد پس اگر قرار است افسوسی بخورم باید افسوس لحظات جدایی را بکشم . صبح زود صفای خاصی داره نون داغ سنگکه ترد و خوشمزه الان چه حالی داره . بوی نسیم ٬ آفتاب گرم ٬ صدای پرندگان و صدالبته صدای بوق و بوی درختان و دود چه فضای دل انگیزی به خونمون داده ٬به به ! برم تا صف نونوایی طولانی نشده یه چند تایی بگیرم یه حالی به بدن بدم . زمین بیدارشده زمستان رو طرد می کنه و نمی زاره غم روی اعضایش را بگیره کاشکی همتی که جهان داشت گوشه ای ازشو من داشتم٬ تا حالا حتما کسی شده بودم. بعد از خرید نون تازه و صبحانه ی داغ ترد همراه پنیر و کمی مربا ٬ کره و صد البته چای داغ ٬ شیر هم برای سلامتی خوبه ٬ برم بیرون تا اگه بشه منم یه چند تا نهال تازه نفس بیارم تا این پیران رو از خواب غفلت بیدار کنه و یه صفایی به این باغچه خونمون بده . آفتاب روی سرم به گرمای وجودش فریاد می زنه می گه بیدار شو؛ مگه گوش های بستم و چشمان خواب آلودم می شنوه ٬ ولش کن بروم این بچه رو سر جاش بشونم که کلی کار دارم . صدای بوق فریاد دَربست دَربست و بوی دود٬حالا نباید بگم اما اعصاب های بهم ریخته رو البته فقط یه چند نفر٬ نشون میدن دیگه روز شده همه دیگه برایه روز نرسیده بهاری آماده ی خدمتن. باید برم تا سفارش مامانو از قصاب محله ی سابقمون بگیرم آخر بنده خدا کارش خیلی درسته برای همین مامان فقط به اون اعتماد داره اما یه مشکلی ! اما زیاد نیست فقط باید یه یک ساعتی پشت ترافیک این اتوبانو و یک ساعتی با سرعت ۱۵۰ تا برم تا به اونجا برسم اما خوبیش اینکه مامان از این کار خوشحال میشه . چرخش تایرها فقط زمینو گرم نمی کنه بلکه روزگارو هم گرم تر می کنه ولی کاشکی گرمایش زندگی رو هم گرم می کرد ولی گرمایش از سرمای زمستان هم سرد تره . این گوشتا رو البته با پول یارانه نیستا باید برسونم خونه ٬ این ماشین ها هم کابرد علمی ندارن هر موقع می خواهیشون از کار می افتن الان مامان منتظره منم با این ماشین خراب ٬ حداقل خوبه من رو تا جایی رسوند تا بتونم با تاکسی برم. بازتاب نور از برگ های درختان چشم ها رو می روند ٬ سایه هاشون اشک آدمو در می آورد ٬ این بنده خدا تاکسی رو شانسی گیر آوردم و گرنه تا خوده صبح فردا باید این جا وای می ستادم .رادیوش روشنه یه  رزمنده ای داره خاطرات دوران جنگشو میگه چه روزگاری بوده ٬ به درون دلم نگاه می کنم فکر می کنم بی چیزم چون عطش خواستنم کمه و اراده ی کافی نداره ٬ دیگه دارم می رسم و یه استراحت حسابی هم می کنم . آقا بفرمایید کرایتون ٬ راننده : خورده نداری برادر ـ نه برادر خورده ندارم ـ اصلا بله هیچی ندارم ؛ چرا وای نمیسته نمی دونم . راننده بعد از چند متری رفتن ایستاد و گفت : بفرمایید خوش آمدید آقا کرایتون ـ بفرمایید برادر ـ باشه خیلی ممنون برادر. خیلی عجیبه تا حالا این جوریشو ندیده بودم برم خونه مامان منتظره . آسمان رحمتشو می تابوند اما چشمان ما نمی بیند اما یه این بارو دید آره صندوق کمک به نیاز مندان برای جشن عالیه کرایه ی این بنده خدارو می ندازم توی اون صندوق و ... ولی عجب روزی بود!!
حشمت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

2003  www.momenin.org