مطالب مرتبط

پایان سال

داستان

روز به یاد ماندنی

صدای روز به گوش می رسه فریادشو از سوی پرندگان انعکاس میده و به همه صبح بخیر میگه . شاید هنوز خورشید پشت کوه ها منتظره جلوه کردنه اما بوی طبیعت ٬‌صدای آرامشی که از خودش بازتاب می کنه نشون میده صبح شده و این صبح نشون میده که روز اول هفته آغاز شده و دوباره شنبه ای متولد شده . امروز کلی کار دارم باید شروع کنم . روز اول هفته باید با تمام انرژی شروع کرد تا شاید بتوانیم تا پایان هفته یه ذره انرژی داشته باشیم. سریع آماده شدم تا بتونم سریع و به موقع به سر کار برسم . آفتاب با آمدنش به من میگه دیگه تو خونه موندن بسه پس از خوردن صبحانه خوب البته با نون هایی که هفته قبل خریدم و لباس های تر تمیز که مادرم زحمتشون رو کشیده و موه های مرتب که دست خودم درد نکنه و بسم الله کمک خداوند اولین استارت ماشیون رو باید بزنم تا سریع تر به دنبال چهار همکارم که با من با هم به سر کار می رویم بروم . صدای بسته شدن در ها و روشن شدن چراغ های خانه ها ورود صبح رو به شهر خوش آمد میگه و این ها همه نشون میده شهر اجازه ی غفلت به خودش نمیده . بعد از گذشت چند خیابان و کوچه و سوار کردن دوستان سلام و احوال پرسی گرم پیش می رویم به سوی کار . امروزا خبرای جالبی توی شرکت پیچیده . دوستان عزیز همگی دارن به پیچیدن روز های آخر سال رو توی فکرشون می پرورند از طرفی همه مون نگران خریدای آغاز سالیمو با دیدن جیبای خالی ٬ بگذریم ٬ رئیس شرکت هم از همین الان شروع کرده و اجازه نمی ده کسی حتی یک روز رو به پیچونه به هر حال بعضی ها بیخیال حرف های رئیس اند . سرما ی روزها جایشان رو به گرمای بهار میدنو همین جور به پایان سال می رسیم . بعد از تموم شدن کار شرکت باید برم سریع خونه چون بابام کارم داره ٬ باید باهم جایی بریم . شلوغی شهر ٬  فریاد های مردم ٬ زدن بوق های متعدد نشون میده مردم تحت فشارند ولی دیگر پایان ساله اینا توش مرسومه با اینکه هوا گرم تر شده اما هنوز که هنوزه اون سوز خودشو داره و اجازه نمی ده کسی بدون لباس گرم بیرون بیاد . یک بنده خدایی مسیرش با من یکی توی این ترافیک رو برو ٬ آدم عجیبیه چند بار می تونس با خط عوض کردن ترافیکو رد کنه اما اینکارو نکرد خیلی هم آرومه با آرمش بدون معطلی راحت به راحش ادامه میده به دلم افتاده منم پشتش مثلش رفتار کنم . اما بابام ... ولی به نظر میرسه این آقا یک مسیر خوب بلده سعیمو میکنم شاید اینجوری زود تر برسم . بعد از گذشت یک ربع بنده خدا پیچید توی یک کوچه منم دنبال کنم چون بنظرم می رسه راهش به راهم می خوره . خیلی جالبه انگار می خواد دنبالش برم چون هر وقت عقب می افتم سرعتشو کم میکنه . از محله های قدیمی می گذریم جای بسیار قشنگی با انی که تک توکی آپارتمان ساخته شده اما زبیایشو تغییر نداده . من این مسیرو نمی شناسم امیدوارم مسیرش به من بخوره وگرنه حالا حالا ها نمی رسم خونه . نورانیت آسمان دیگر زیاد بچشم نمی خوره اما با آخرین امیداش داره با تمام قدرتش زیبایشو نشون می دهد . داشتم توی آینه پشت سرمو نگاه می کردم که یک دفعه صدای ترمز شدیدی رو از جلو شنیدم . آخ فکر کنم بیچاره شدم . ماشینه اومده زده به ماشین این بنده خدا . فکر کنم کارم تمومه . راننده ماشینه با فریاد های بلند ٬ چیزی که هست حرف های زشتو ٬ داد و بیداد داره می ره سمت ماشین این بنده خدا . برام خیلی جالب بود چون هم اون کسی که داد می زد پول خسارتشو داد و هم این بنده خدا توی پنج دقیقه صحبت به راهش ادامه داد آخه اون موقع که مرده اومده دم پنجره ماشین این بنده خدا با آرامش صورتشو هم توی آین بغلش می دیدم توش اما یک ذره عصبانیت ندیدم گفتش ببخشید برادر فکر کنم تقصیر من بود در ماشینو با ببخشید باز کردو روی اون بنده خدارو هم بوسید که یک دفعه مرده گفت نبابا تقصیر من بود واقعا ببخشید  ٬ ولی جالب بود . ولی جالب بود یک ربع دیگه من باید برسم خونه وگرنه بد قول میشم . روز تمام شده و شب تمام منطقه رو دردستش گرفته . من از تواضع و فروتنی روز و شب خوشم اومده با اینکه روز نماد خوبی و شب نماد زشتی اما هیچ کدامشان طمع نمی کنن تا منطقه ی بیشتر داشته باشند اگر این طور بودکه...

بگزریم امیدوارم دیگه برسیم یه جایی که من بشناسم چون خیلی نزدیک خونه ام . به خیابونا نگاه می کنم فکر می کنم آشنایند چون  ... درسته دو تا خیابون بالاتر به خونمون می رسم یک مسیر عالی از این بنده خدا یاد گرفتم مسیرش عالی بود . دیگه از این جا به بعدشو باید از مسیر خودم برم دیگه فکر نمکنم با این بنده خدا هم مسیر باشم . بعد از دیدن کوچه و رسیدن به دم خونمون فکر کنم یه چیزی توی ماشین جا گذاشتم سر مو برگردوندم ماشین همون بنده خدا رو دم خونه ی همسایه دیدم که داره از ماشین پیاده می شه . اصلا فکر شو نمی کردم یک جوان هم سن ساله منه . پسره : سلام برادر . کمی معکس کردم تا به خودم اومدم گفتم : سلام برادر . بعد با تعارف به خانیشان و کمی حوال پرسی به خانیشان رفت ...  
م.ع ترابیان (حشمت)

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

2003  www.momenin.org